close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
loading...

کریمی مشاور بیمه

ابوالقاسم کریمی:مشاور شرکت بیمه پارسیان

داستان کوتاه اموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 30 یکشنبه بیست و هفتم بهمن هزار و سیصد و نود و هشت : 10:30 نظرات (0)

تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیر زنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد. راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیر زن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید: چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟ پیر زن گفت: چون ما دندان نداریم. راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیر زن گفت: ما شکلات دور بادام‌ها را خیلى دوست داریم.

داستان کوتاه آموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 15 یکشنبه بیست و هفتم بهمن هزار و سیصد و نود و هشت : 10:29 نظرات (0)

توکای پیری تکه نانی پیدا کرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد. پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند. وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می‌کنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد، وقتی کسی پیر می‌شود، زندگی را طور دیگری می‌بیند، غذایم را از دست دادم. اما فردا می‌توانم تکه نان دیگری پیدا کنم. اما اگر اصرار می‌کردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می‌کردم. پیروز این جنگ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می‌کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می‌انباشت و این وضعیت می‌توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.

برچسب ها ,

تعداد صفحات : 7

درباره ما
Profile Pic
ابوالقاسم کریمی:شاعر،نویسنده،ترانه سرا،مشاور شرکت بیمه پارسیان
اطلاعات کاربری
نام کاربري :
کلمه رمز :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 62
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 4
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 16
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 20
  • بازدید ماه : 17
  • بازدید سال : 293
  • بازدید کلی : 293