close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
loading...

کریمی مشاور بیمه

ابوالقاسم کریمی:مشاور شرکت بیمه پارسیان

داستان کوتاه آموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 3 شنبه سهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 0:23 نظرات (0)

مردي ازدواج مجدد مي كنه و وقتي زن متوجه مي شه، به روي خودش نمياره و خودش رو به بي اطلاعي ميزنه!!! شرايط زندگي روز به روز بهتر مي شه و ١٦ سال به خوبي و خوشي زندگي مي كنند!! مرد مي ميره و بعد از مراسم، خانواده مرد تو خونه جمع مي شن و مي خوان موضوع ازدواج مجدد مرحوم رو به خانم بگن! زن هم خيلي عادي و بي خيال، بهشون نگاه مي كنه! بالاخره، پدر شوهرش مياد ميگه: دخترم مي خوام موضوع مهمي رو باهات در ميون بگذارم! فقط ازت خواهش مي كنم منطقي باش و شرايط رو از اين كه هست سخت تر نكن!! زن مي پرسه: مي خواي درمورد ازدواج دوم شوهرم صحبت كني؟ همه با تعجب ميگن: "مگه تو مي دونستي؟!!" زن ميگه: از همون ابتدا فهميدم! ولي به روي خودم نياوردم. چون اگه اون روز دعوا راه مينداختم ..... شبهامون رو تقسيم مي كرد.. خرجي خونه رو تقسيم مي كرد.. تا ازم ناراحت مي شد مي رفت پيش اون يكي!! من هم خودم رو به بي اطلاعي زدم! و درنتيجه: هرشب كنارم بود از اين مي ترسيد كه متوجه بشم، پس خرجي خونه بيشتر شد!! و مرتب برام هديه مي خريد. هميشه دنبال راضي كردنم بود و مي ترسيد پيش من لو بره!! اصلا بهترين سالهاي زندگی مون، همونهايي بود كه اون ازدواج مجدد كرده بود و من مثل ملكه زندگي مي كردم و شوهرم مثل مرگ ازم مي ترسيد. از اين بهتر چي بخوام؟! ميگن شيطون كتاباشو جمع كرده، رفته پيشش براي يك دوره آموزش فشرده ....

داستان کوتاه آموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 21 شنبه سهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 0:22 نظرات (0)

یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳). او نا امید شده بود و فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است.” تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است! تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند. تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود. تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند! برای همین با تامل پاسخ داد “۴″….. نومیدی در صورت معلم باقی ماند. به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟ معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. پسر با تامل جواب داد “۳″ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود. او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد “۴″!!! خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد:“برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم”. هیچوقت زندگیو صرفا با منطق خودتون تحلیل نکنید! برای موفقیت تو زندگی، گاهی آدم باید بتونه خودشو جای آدمهای دیگه بزاره تا بتونه دلیل رفتارهای بعضا غیر معقول دیگران رو درک کنه!!

داستان کوتاه آموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 3 شنبه سهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 0:22 نظرات (0)

در گمرك بین المللی یك دختر خانم كه یك مو صاف كن برقی نو از یك كشور دیگری خریده بوده، از یك پدر روحانی می خواهد به او كمك كند تا این موصاف كن را در گمرگ زیر لباسش پنهان كند و بیرون ببرد تا خانم مالیات ندهد. پدر روحانی می گوید: باشد، ولی به شرط این كه اگر پرسیدند من دروغ نمی گویم! دختر كه چاره ای نداشته است شرط را می پذیرد. در گمرگ مامور می پرسد: پدر! آیا چیزی با خودت داری كه اظهار كنی؟ پدر روحانی می گوید: از سر تا كمرم چیزی ندارم! مامور از این جواب عجیب شك می كند و می پرسد: از كمر تا زمین چطور؟ پدر روحانی می گوید.... . . . یك وسیله جذاب كوچك دارم كه زن ها دوست دارند از آن استفاده كنند، ولی باید اقرار كنم كه تا حالا بی استفاده مانده است. مامور با خنده می گوید: خدا پشت و پناهت پدر. برو !!

داستان کوتاه آموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 9 شنبه سهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 0:22 نظرات (0)

در هندوستان، شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند. یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهان اش می کنند. میمون دست اش را به داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد، اما دیگر نمی تواند دست اش را بیرون بکشد، چون مشت اش از دهانه سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطر این که حاضر نیست میوه را رها کند. در این جا، میمون درگیر یک جنگ ناممکن معطل می ماند و سرانجام شکار می شود. همین ماجرا، دقیقاً در زندگی ما هم رخ می دهد. ضرورت دستیابی به چیزهای مختلف در زندگی، ما را زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی، بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز. در تله گرفتار می شویم، اما از چیزی که به دست آورده ایم، دست نمی کشیم، خودمان را عاقل می دانیم؛ اما (از ته دل می گویم) می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است.

داستان کوتاه پیر مرد

ابوالقاسم کریمی بازدید : 6 جمعه دوم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 11:55 نظرات (0)

هر کس او را می دید ناخود آگاه سرش را پایین می انداخت. عده ای هم از کنارش عبور می کردند، بدون اینکه حتی متوجه حضورش بشوند. گوشه ای نشسته بود با صورت آفتاب سوخته، دست های کار کرده و نگاهی مهربان غرق در کار خود، انگار بین او و دور و برش حفاظ نامریی کشیده بودند. این نگاه های آزار دهنده، سر و صدای خیابان و آفتاب تند مرداد ماه هیچ کدام در فضای شاد اطرافش نفوذ نمی کرد. به او که رسیدم، بی اختیار سرم را پایین انداختم، زیاد کهنه نبودند اما لایه ضخیمی از گرد و غبار رویشان جا خوش کرده بود. با خود فکر کردم: اگر برس کفاش رویشان کشیده شود تمیز و براق نمی شوند. سه دقیقه بعد کفشهایم براق شده بود، چشمان پیرمرد هم برق می زد.

داستان کوتاه اموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 12 پنجشنبه یکم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 14:13 نظرات (0)

وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد. ... اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود. چه باید کرد؟ انوشیروان گفت: از من نپرسیدکه چه باید کرد. خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی که همه ما ایرانیان داریم با او رفتار کنید. کسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجله عراق دیدن کرده اند، حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است. این نقطه از دیوار همان جاییست که خانه پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایه دیوار به دیوار پادشاه ماند. از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ساسانی و نشانه عدل و عدالت انوشیروان باشد.

داستان کوتاه تحصیل در اروپا

ابوالقاسم کریمی بازدید : 9 پنجشنبه یکم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 7:33 نظرات (0)

یك زوج جوان برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا عازم کشوری اروپایی شدند. در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند. روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف كن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟ پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار كشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یك كتاب قصّه خواند و یك كاردستی هم درست كردیم. پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه. روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كردیم، یاد گرفتیم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند كه از كتاب های آنجا چطور استفاده كنیم. بعد از چندین روز كه پسر می رفت و می آمد و تعریف می كرد، پدر كم كم نگران شد؛ چرا كه می دید در مدرسه پسرش وقت كمی در هفته صرف ریاضی، فیزیك، علوم، و چیزهایی كه از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آنجایی كه پدر نگران بود كه پسرش در این دروس ضعیف رشد كند، به پسرش گفت: پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیك كار كنم. بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است !!! دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یك بهانه ای آوردند! بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند. وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی كرد بهانه بیاورد؛ امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف كرد. گفت كه نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می كند كه چرا در مدارس اروپایی این قدر كم درس درست و حسابی می خوانند...؟! مدیر پس از شنیدن حرف های پدر كمی سكوت كرد و سپس جواب داد: ما هم 70 سال پیش مثل شما فكر می كردیم !!!

داستان کوتاه اموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 36 سه شنبه بیست و نهم بهمن هزار و سیصد و نود و هشت : 8:46 نظرات (0)

روزی یک کوهنورد معمولی تصمیم گرفت قله اورست را فتح کند، اما او هر بار ناکام بر می گشت، تا جایی که وقتی سال چهارم فرا رسید و او از چهارمین صعود به اورست نیز باز ماند، مسوولان کوهنوردی به سراغش رفتند و گفتند: هی جوان، می بینی که نمی توانی به قله برسی، بهتر نیست از این فکر خارج شوی؟ اما کوهنورد جوان با قاطعیت پاسخ داد: نه! و موقعی که از او دلیلش را پرسیدند گفت: دلیلش خیلی واضح است، اورست به اوج قدرت خود رسیده، اما من همچنان در حال رشد هستم، پس یقینا یک روز از او پیشی می گیرم!

داستان کوتاه اموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 33 یکشنبه بیست و هفتم بهمن هزار و سیصد و نود و هشت : 10:31 نظرات (0)

روزی روزگاری پادشاهی به وزیرش می گوید که: ای وزیر من زمانی که جوان بودم پدرم همیشه به من می گفت "تو آدم نمیشی". خیلی دوست داشتم تا بتوانم نظرش را عوض کنم. وزیر می گوید: قربان شما هم اکنون یک پادشاه هستید. به نظرم شرایطی فراهم آورید که پدرتان شما را ببیند، آنگاه نظرش تغییر خواهد کرد. بنابر حرف وزیر، پادشاه دستور می دهد که شرایط سفر را به روستایی که پادشاه در آنجا بدنیا آمده بود فراهم کنند تا پدرش که هنوز در خانه ی قدیمی خودش در آن روستا زندگی می کرد او را ببیند. پادشاه با تمام عظمت خود به همراه وزیران و سربازان و همراهان سوار بر اسب زیبا و با وقار خود به روستا می روند. سپس دستور می دهد تا سربازان پدرش را از خانه اش گرفته و به میدان روستا بیاورند. همه ی اهالی روستا در حال تکریم و تعظیم به پادشاه بودند اما زمانی که پدر پادشاه به میدان می آید خیلی آرام و ساده در مقابل پادشاه که بر اسب سوار بود می ایستد. پادشاه می گوید که: ای پدر ببین من پسرت هستم. همان کسی که می گفتی آدم نمی شود. ببین که من هم اکنون پادشاه این مملکت هستم و همه از من فرمان می برند. حال چه می گویی؟ پیرمرد نگاهی به روی پسرش می اندازد و می گوید: من هنوز سر حرف هستم. تو آدم نمیشی. من هرگز نگفتم تو پادشاه نمیشی، گفتم تو آدم نمیشی. تو اگر آدم بودی به جای اینکه سرباز بفرستی دنبال من خودت می آمدی در خانه را می زدی و من در را برایت باز می کردم. اگر تو آدم بودی حال که من آمده ام به احترام من که پدرت هستم از اسب پیاده میشدی. نه، من از نظرم بر نمی گردم. تو آدم نمیشی.

داستان کوتاه آموزنده

ابوالقاسم کریمی بازدید : 30 یکشنبه بیست و هفتم بهمن هزار و سیصد و نود و هشت : 10:30 نظرات (0)

روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را به داخل خانه ببرد ولی بره وارد خانه نمی شد و پا هایش را محکم بر زمین فشار می داد. خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن انگشت خدمتكار کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد. مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی گرفت. فهمید که برای اثر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد!

برچسب ها ,

تعداد صفحات : 7

درباره ما
Profile Pic
ابوالقاسم کریمی:شاعر،نویسنده،ترانه سرا،مشاور شرکت بیمه پارسیان
اطلاعات کاربری
نام کاربري :
کلمه رمز :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 62
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 4
  • بازدید امروز : 21
  • باردید دیروز : 29
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 21
  • بازدید ماه : 51
  • بازدید سال : 327
  • بازدید کلی : 327