close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
loading...

کریمی مشاور بیمه

ابوالقاسم کریمی:مشاور شرکت بیمه پارسیان

داستان کوتاه آموزنده30

ابوالقاسم کریمی بازدید : 6 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:27 نظرات (0)

دو تا رفیق بودند همیشه با هم شراب میخوردن. یکیشون میمیره چند وقت بعدش اون یکی میره میخونه به ساقی میگه: 2 پیک بریز ساقی میگه: چرا 2 تا؟ میگه: یکی برای خودم یکی به یاد رفیقم. سال بعد دوباره میره میخونه به ساقی میگه: 1پیک بریز ساقی میگه: رفیقتو فراموش کردی؟ میگه: نه خودم توبه کردم. میزنم بیاد رفیقم.

داستان کوتاه آموزنده29

ابوالقاسم کریمی بازدید : 6 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:27 نظرات (0)

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است. علت ناراحتیش را پرسید. پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و با بی اعتنایـی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم، آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتـی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسـوزی و شفقت و سعی می کــردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی آیا انسان تنها جسمش بیمــار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمــار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بـــــدی از او دیده نمی شود. بیماری فکری و روان، نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیــــب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامــش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بــــدی می کند در آن لحظه بیمار است.

داستان کوتاه آموزنده27

ابوالقاسم کریمی بازدید : 3 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:26 نظرات (0)

وقتی برگه آزمایش را دیدم که در مقابل شغل داماد نوشته شده بود: کارگر، احساس خوبی به من دست داد... آخر می دانید در چنین مواقعی معمولا می نویسند: شغل آزاد. روز عقد درست سر موعد عروس و داماد با رنو زهوار در رفته ای وارد حیاط دفترخانه شدند و خرسند و راضی برای انجام مراسم عقد پابه سالن عقد گذاشتند. دقایقی بعد صدای داماد را شنیدم که در جر و بحث با یکی از همراهان می گفت: من همینم... من همین رنو رو دارم و برای خریدنش خودم زحمت کشیدم... حالا شما سمندتو به رخ من می کشی... ندارم چکار کنم. بله... گویا خویشان بر او خرده گرفته بودند که چرا با خودرو بهتری عروس را نیاوردی یا مثلا چرا سمند منو نگرفتی که عروس رو با اون به محضر بیاری. چند روز بعد با همان رنو، خرم و خندان آمدند، سند ازدواج شان را گرفتند و دست در دست هم رفتند و سوار رنو شدند.

داستان کوتاه آموزنده27

ابوالقاسم کریمی بازدید : 3 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:26 نظرات (0)

یک روز مردی خیلی خجالتی رفت توی یک كافی شاپ. چند دقیقه كه نشست توجهش به یک دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب شد. نیم ساعتی با خودش كلنجار رفت و بالاخره تصمیمش رو گرفت و رفت سراغ دختر و باخجالت بهش گفت: می تونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم و بیشتر آشنا بشیم؟ دختر ناگهان و بی مقدمه فریاد زد: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم؟ همه مردم توجهشون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و سری تکون دادند. مرد بیچاره سرخ و سفید شد و سرشو انداخت پایین و با شرمندگی رفت نشست سر جاش. بعد از چند دقیقه دختر رفت كنار مرد نشست و با لبخند گفت: من معذرت میخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم. مرد هم ناگهان فریاد زد: چی؟ منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می گیری؟ سپس آروم گفت: منم وکیلم میدونم چه جوری از حق کسی دفاع کنم.

داستان کوتاه آموزنده26

ابوالقاسم کریمی بازدید : 3 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:26 نظرات (0)
صبح زود وقت طلوع آفتاب، روباه از لانه خارج شد و سایه خودش را دید و دستپاچه گفت: امروز برای ناهار یک شتر خواهم خورد. پس راه افتاد و تمام صبح را در جستجوی شتر به این سوی و آن سوی پرسه زد. نزدیک ظهر یک بار دیگر به سایه خودش خیره شد و بهت زده گفت: بله یک موش کوچک هم برای ناهار من کافی است.

داستان کوتاه آموزنده26

ابوالقاسم کریمی بازدید : 3 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:25 نظرات (0)

شیرى بود که او را ضعف و سستى بر آمده بود و چنان قوت از او ساقط شده که از حرکت باز ماند و نشاط شکار نداشت، و در خدمت او روباهى بود. روزى روباه او را گفت: سلطان جنگل، چرا چنین ضعیف افتاده است؟ آیا در اندیشه معالجه خویش نیست؟ شیر گفت: اگر دارو دست دهد، به هیچ وجه، تأخیر جایز نشمرم. گویند دل و گوش خر، علاج این ضعف است و آن، اکنون مرا میسر نیست. روباه گفت: اگر جناب شیر، رخصت فرمایند و اجازت دهند خرى به نزدشان خواهم آورد. شیر گفت: چگونه؟ روباه گفت: در این نزدیکى، چشمه‏ اى است که رختشویى هر روز براى شستن رخت‏ها بدان جا مى‏آید و با او خرى است که با رخت‏ها بر پشت او است. چون به چشمه مى‏رسد، خر را رها مى‏کند تا در اطراف چشمه بچرد. او را بفریبم و نزد سلطان آورم. شیر، پذیرفت و گفت: چنانچه خر بدین جا آورى، دل و گوش او را من خورم و باقى به تو دهم. روباه به نزد خر رفت و با او مهربانى‏ ها کرد و سخن از دوستى و رفاقت گفت. آن گاه پرسید که سبب چیست که تو را رنجور و نزار مى‏بینم؟ خر گفت: صاحبم پى در پى از من کار کشد و علف چندان که من خواهم، فراهم نیاورد. روباه گفت: ندانم چرا این محنت و رنج را اختیار کرده‏ اى؟ خر گفت: هر جا که روم، همین است. روباه گفت: اگر خواهى تو را به جایى مى‏برم که زمین آن را علف‏هاى ‏تر و تازه پوشانده است و هواى آن همچون بوى عطر، دل‏انگیز است. پیش از تو خرى دیگر را نصیحت کردم و بدان جا بردم و اکنون در آن جاى خرم مى‏خرامد و به عیش و مسرت، روزگار مى‏گذراند. خر گفت: امروز چه روز خوبى است که تو را دیدم. دانم که شرط دوستى به جاى مى آورى. باشد که من نیز، خدمتى به تو کنم. روباه، خر را به نزدیک شیر آورد. شیر قصد خر کرد تا او را شکار کند. ما چون قوتى در بازو نداشت، خر از دست او گریخت. روباه در حیرت شد از سستى شیر. خواست که ترک او گوید. شیر گفت: در این ناکامى، حکمتى بود که پس از این تو را خبر خواهم داد. اکنون دوباره برو. شاید که او را باز فریب دهى و به این جا آوری. روباه دوباره رفت. خر به او عتاب کرد و گفت: مرا کجا بردى؟ این است شرط دوستى و طریق جوانمردى؟ روباه گفت: ندانم چرا گریختى؟ آن که قصد تو کرد و به سوى تو آمد، خرى از جنس تو بود. مى‏ خواست که تو را استقبال کند و همراه تو شود. خر، تا آن زمان شیر ندیده بود و وسوسه‏ هاى روباه، باز در او کارگر افتاد. همراه روباه شد و نزد شیر آمد. این بار در یک قدمى شیر ایستاد و شیر چون او را در نزدیکى خود دید، جستى زد و بر سر و روى او پنجه زد. خر بر زمین افتاد. شیر به روباه گفت: همین جا باش تا من دست و روى خود بشویم و بازگردم تا از دل و گوش خر طعام سازم. چون شیر رفت، روباه دل و گوش خر بخورد. شیر باز آمد. پرسید که دل و گوش کجا شد؟ روباه گفت: عمر سلطان دراز باد، اگر این خر را دل و گوش بود، دوبار به پاى خود به مسلخ نمى آمد و فریب خدعه هاى من نمى‏ خورد. او را نه گوش بود و نه چشم و نه دل.

داستان کوتاه آموزنده25

ابوالقاسم کریمی بازدید : 0 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:25 نظرات (0)
چهار تا دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به پارتی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند٬ روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند. به این صورت که سر و روشون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند، سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند٬ مسئله رو با استاد این طور مطرح کردند که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند. کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه، آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند! استاد عنوان میکنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها بدلیل داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول می کنند. امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود: یک) نام و نام خانوادگی: ۲ نمره دو) کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ ۱۸ نمره الف) لاستیک سمت راست جلو ب) لاستیک سمت چپ جلو ج) لاستیک سمت راست عقب د) لاستیک سمت چپ عقب

داستان کوتاه آموزنده24

ابوالقاسم کریمی بازدید : 12 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:24 نظرات (0)
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه می کنی؟ دختر در حالی که گریه می کرد، گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 200 تومان دارم، درحالی که گل رز 2000 تومان می شود. مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم. وقتی از گلفروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی ترا برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 700 كیلومتر رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

داستان کوتاه آموزنده23

ابوالقاسم کریمی بازدید : 12 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:24 نظرات (0)
مردی پس از سالها زندگی و در اوج پیری مُرد. هنگامی که به آن دنیا رفت، فرشته ای به سویش آمد و گفت: از آنجایی که تو انسان خوبی بودی، قبل از رفتن به بهشت یک آرزویت (غیر از اینکه به دنیا بر گردی و زنده شوی) بر آورده خواد شد. مرد قدری فکر کرد و گفت: می خواهم گذر عمرم را با دور تند ببینم. فرشته به اشاره ای همین کار را کرد و مرد محو تماشای زندگیش شد و دید که همواره دو رد پا کنار زندگیش وجود دارد که فرشته توضیح داد: رد پای دوم متعلق به خداوند است که همواره کنار بندگانش قرار دارد. مرد همچنان تماشا می کرد، اما ناگهان متوجه شد در دوران پر رنج و درد زندگیش فقط یک رد پا وجود دارد! مرد با لحنی رنجیده به فرشته گفت: مگر خداوند وعده نداده بود که حتی در دوران سختی نیز کنار بنده اش خواهد بود، پس چرا در آن ایام رد پای خداوند وجود ندارد؟ فرشته خندید و گفت: ای بنده خوب، خداوند هرگز تو را تنها نگذاشت، آنجا هم که می بینی (در دوران سخت) یک رد پا در کنار زندگیت وجود دارد، رد پای پروردگار است چرا که در سختی و مشکلات خداوند تو را روی بال فرشته ها قرار می داد تا از موانع به راحتی عبور کنی!

داستان کوتاه آموزنده22

ابوالقاسم کریمی بازدید : 12 جمعه نهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت : 19:23 نظرات (0)
در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد: شكایتی از سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید. او اظهار داشته بود كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطی خالی است. بلافاصله با تاكید و پیگیری های مدیریت ارشد كارخانه این مشكل بررسی، و دستور صادر شد كه خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید. مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادهایی ارایه دادند كه سرانجام سیستم پایش (مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایكس خریداری شد و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شد و خط مزبور تجهیز گردید و دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دایمی پشت آن دستگاه ها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطی های خالی جلوگیری نمایند. نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا، مشكلی مشابه نیز در یكی از كارگاه های كوچك تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یك كارمند معمولی و غیر متخصص، آن را به شیوه ای بسیار ساده تر و ارزان تر حل كرد: تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!
برچسب ها ,

تعداد صفحات : 7

درباره ما
Profile Pic
ابوالقاسم کریمی:شاعر،نویسنده،ترانه سرا،مشاور شرکت بیمه پارسیان
اطلاعات کاربری
نام کاربري :
کلمه رمز :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 62
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 4
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 21
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 25
  • بازدید ماه : 22
  • بازدید سال : 298
  • بازدید کلی : 298